تبليغاتX
درقلمرودل
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تورا کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا!


عشق


وای به حال من!بیداری مرا از پای درآورده است اما من دلباخته ام و بیدار از حقیقت عشق.
زندگی من این است و تا زنده ام کار دیگری ندارم.
در بیداری می گویند"تو هستی در کران ناپیدای دریای ابدیت جز ماسه ای بیش نیستید."
اما من در رویای خویش می گویم:"آن دریای کران ناپیدامنم و
سراسر هستی دانه های ماسه اند در کرانه من."
****
در گذر ای مسیح،از درماندگانی که بر مرگت می گریند،چرا که گریستن برخویش را نمی دانند.
آنان را ببخش،چرا که نمی دانند تو مرگ را با مرگ نابود کردی و به خفتگان در گور زندگی بخشیدی.
****
آن"من"دیگرم،در خانه ای از سکوت زندگی می کندو همیشه همان جا باقی می ماند،درنیافتنی و دست نیافتنی!

" جبران خلیل"

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:56  توسط هانا  |