
سكانس اول:تو خوب مي داني سكوت چه طعمي دارد!
تازگي ها حجم سكوت بين مان وسيع شده است خيلي.من از دست سكوت چشمهايت باران زده شده ام شديد.نمي دانم چرا وقتي بعد از قرن ها فاصله تو را مي بينم تمام دهانم طعم سكوت مي گيرد ؟(درست طعم چشم هايت را!)دوست دارم در اين مدت كوتاه چندصدم ثانيه اي كه پيشم هستي به تو بگويم كه زندگي بدون تو برايم از نفس كشيدن در آب دريا(!)هم سخت تر است (خيلي خيلي سخت تر؟!) اما نمي شود؟!هركاري مي كنم نمي شود كه بگويم؟!
سكانس دوم:من و تو به ندرت اتفاق ميفتيم!
تمام درخت ها مي داننددر طول اين قرن ها يي كه تنهايي در تارو پود لحظه هايشان جا خوش كرده من و تو كمتر اتفاق مي افتيم.هيچ كس مثل ما نيست يكي پر توقع و نا شكيبا و بهانه گير و ديگري مهربان و صبورودوست داشتني ترين.اين واژه" دوست داشتني ترين" را درخت پشت پنجره آشنا هم به كار مي برددر مورد تو و من به اندازه تمام برگ هاي سبزش حسودي ام مي شود.لطفا"از اين لحظه به بعد طوري به جاده زندگي وارد شو كه درخت آشنا تورا نبيند(ببين ؟! مي دانم كه دوستم است اما دلم نمي خواهد غير از من كسي واژه "دوست داشتني ترين"را در مورد تو بكارببرد...!...!)
سكانس سوم:پاسخ به يك سوال مكرر
هميشه از فلسفه حضور چتر بنفش ياسي رنگ كنار اتاقم سوال مي كني و من از اين پرسش آشنا هل مي شوم.البته هر بار مي توانم از جواب دادن طفره بروم (تو متوجه هل شدنم مي شوي اما سعي مي كني به روي خودت نياوري)مي خواهم امروز فلسفه حضورش را برايت بگويم(نمي دانم چرا لب هايم تمايلي ندارند كه از هم جذا شوند...)بالاخره جدا مي شوند(!):
وقتي تو مي روي از درو ديوار اتاقم باران مي بارد بي وقفه!چاره اي نيست جز پناه بردن به چتر ياسي رنگم...!همين!
سكانس چهارم
اگر هزارتا مشغله فكري داشته باشم نوشتن اين سكانس را هرگز فراموش نمي كنم بيشتر از تمام دانه هاي باراني كه بر صورت چتر بنفش ياسي رنگ مي خورد دوستت دارم دوست داشتني ترين!
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:42  توسط هانا
|