تبليغاتX
درقلمرودل
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تورا کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا!






در گلويم مثل بغضي شده اي


در سکوتم باران

در صدايم دريا

زير باران صدايم به ترنم ماني

زير امواج صدايم به تلاطم خواني

بر لبم خنده تلخي شده اي

در دو چشمم غم ناب

در فراسوي خيالم با تو من مي رويم

که شبيه گل ياسي

گرم و با احساسي

واژه اي پر رازي

و "چه" را جوئيدن

تو مرا آغازي

با تو انديشه من گرم هزاران پرسش

تو به من ميگويي که فقط بايد رفت

به دلم نزديکي

با دلم جوري و از من دوري

تو که نزديکتر از پيرهنم

ا ز "تو" سرشار شده اين بدنم

از چه بايد که شوم دور ز تو؟

من که از فراق تو ميشکنم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:42  توسط هانا  | 






روي پيشاني من حک شده راهي بودن

راهي غربت چشمان سياهي بودن

بارها دايره ي چشم تورا چرخيدم

مثل يک عقربه ي رو به تباهي بودن

هر که در چشم تو ويران شده حتما مانده ست

به دلش حسرتي از لايتناهي بودن

ماهي آنست که در شوري دريا جان داد

ماهي برکه ي کوچک چه به ماهي بودن

عاشقان نامه ي مکتوب تورا مي خوانند

من ولي عاشق يک لحظه شفاهي بودن

اين چه رازيست که هر ثانيه بايد جان داد

گاه در پاي نبود تو و گاهي بودن...



+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:12  توسط هانا  | 




از سرزمین کودکی خویش می آیم با یک  جهان تخیل موزون با یک سبد تغزل شیرین در من هزار خاطره جاریست.
از سرزمین کودکی خویش می آیم از یک هوای خوب و خیال انگیز از رود از پرنده از برکه از گیسوان بید رها در مه!
از خانه های گالی پوش از منتهای جنگل و دریا از اشتیاق بارز شالی , هنگام نو شدن!
من ,هم صحبت قدیمی شالیزارم من,دوست دارم آواز بادهای محلی را. من, با صدای دریا با رود با بارش مداوم باران مانوسم!
من,عاشق ترانه بومی هستم من,شعرهای خود را بر موجهای ساحل دریا بر رودخانه ها بر کشتزارها بر برگهای صنوبر نوشته ام تا با نسیم صبح ترنم کنند احساس شاعرانه مراوقتی که نیستم!
وقتی که نیستم میدانم ابر,از فراز شالیزار خواهد گذشت و دامن سپید خیسش را خواهد تکاند!
اکنون که من مسافر عشقم از من بپرس زیباترین عبور کدامست!از من بپرس راز رسیدن را ! این محرمانه ایست که خورشید در یک غروب , وقت عبور کردن از انجیر های کال با من گفت!
از من بپرس عشق چه رنگیست!من باز کرده ام دروازه های شرقی احساس را پرواز داده ام ,هرچند پرنده بود در قلبم!من عشق را خلاصه نمودم در یک نگاه!

من را به نام عشق بخوانید یاران!
وقتی که می دمد خزه ای از سنگ
وقتی که می دود عطشی تا آب
وقتی که قایقی می افتد در رود
وقتی که مرغابی پرواز می کند در یک هوای بارانی
من را به نام عشق بخوانید یاران
در هر کجا که آب و پرنده است
در هر کجا که فرصت روئیدن
در هر کجا که فرصت پرواز است
من را به نام عشق بخوانید یاران
من را به نام کودکی ام صدا زنید
من را صدا زنید که می آیم     
از التفات روشن باران تا انتظار سبز گیاهان
تا ارتباط آینه ها...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:56  توسط هانا  |