تبليغاتX
درقلمرودل
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تورا کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا!




کسی به یاد بلبل ها نیست!آنها رها شده اند! اما;چشم های کور خفاشان در انتظار آنهاست!باد می وزد و من سردم است و تو ...

بر نمی گردی! بر نمی گردی که ببینی جای جای خانه ام بی تو چه سرد و خالیست و چقدر غریبم در این پهندشت خموش!درچهره هر آشنایی تو را می جویم و در هر سلامی و هر لبخندی به دنبال ستاره پرنورچشمانت می گردم ولی تو رفته ای و چه بی گناه سفر کرده ای!در شبی بارانی رفتی و هرگز برنگشتی...

حالا چقدر بغض ناشکفته در گاهوار گلوی من رشد کرده و نزدیک است که ترک بر دارد!تو نمی دانی چه شور و چه غوغایی در ذهن و قلب خسته ام بر پاست تو نمی دانی حوصله ام چه بی تاب به در و دیوار می کوبد!چه تن خسته ام و چقدر بی قرارم !! پس از تو همه این شهر سراسر سکوت است ,سکوت وهمناک!
پس از تو کسی از این چهره مبهوت چه می داند!بگذار فقط قدری دیگر تو را ببینم فقط اگر سرت را تکان دهی می فهمم که تمام درد و تنهایی مرا خوانده ای,دردهایی که تو به آنها پایان دادی!

آخر تو کیستی!که جهان اینگونه بیگانه ات می داند !مگر تو از کدامین جزیره آمده بودی؟تو از کدامین قصه پر راز پرواز کردی؟تو روح کدام پرنده پاکی که هر چه شادی و نشاط زندکیست با تو می آید و با رفتن تو چون نسیم رخت بر می بندد. تو را در کدامین کوچه گم کرده ام که هنوز جای پاهایت بر در گاه خانه مانده , کدام باد احساس لطیف تو را با خود برد که از کوچه ها ,از گلهای نیلوفر باغچه ما بوی پرواز تو احساس می شود و جای بوسه ات هنوز بر قلب گنجشک های شهر نقش بسته است؟!

چرا اینقدر ساکتی؟چرا بیشتر مرا می ترسانی؟مگر اشک های دردآلود مرا نمی بینی؟بیا با هم نترسیم!بیا ساده باشیم و صادق!-بگو مگر از من هم صادق تر می شود؟-آخر ببین چگونه رهایم نمی کنند؟به من بگو چرافراموش کرده اند ؟آیا اینها تو را نمی شناسند؟وجدانهای خسته و ناراحت ,اما نقابهاشان را که بردارند می بینی چقدر تشنه به خون پرندگانند.می بینی!این همه غزل و آینه برای ریاست!آخر شما کیستید؟
از کجا آمده اید؟چرا بر کرانه قلب او تخم درد کاشته اید!و ناجوانمردانه شادی اش را پژمرده اید!

********

ای کاش یکبار دیگر می آمدی!دستانم را می گرفتی!در چشمانم نگاه می کردی!و می گفتی که باز می سازیم هر آنچه بر باد رفت!
حالا دیگر بزرگ شده ام می دانم دیگر بر نمی گردی!گرچه رفتی,ولی بدان قلبیست به رنگ سبز که همیشه برای تو می تپد!تو مرا به خوابی قشنگ فرو بردی مرا از این خواب بیدار نکنید و از این پرواز ملکوتی که بر خانه فرشته ها به میهمانی ام برده بودی بر نگردانید!حالا دیگر نمی خواهم روی این خاک بمانم .در این شرشر مداوم باران صدای کوبه در می آید!

بر می خیزم!به سوی در می روم به سوی آن کس که می شناسم , آخر من کسی را می شناسم که از آب و آینه و از ماه, گلدان می سازد و ریشه در باران دارد!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 9:23  توسط هانا  | 





شب,یعنی غروب زیبای خورشید

شب, یعنی طلوع زیبای ماه

شب,یعنی سر آغاز ستاره ها

شب,یعنی آرامش

شب,یعنی سکوت زیبای تو

شب,سر آغاز صبحی دیگر

چه زیباست ماه در آسمان شب و چه امیدوارکننده است

در انتظار خورشید ماندن...

چه بسا انسان های صبور در انتظار طلوعی...

چه بسا انسان های بی نیاز در انتظار شبی...

شب آمدی...

آرامش و سکوت را آوردی...

چه خوب است که می توانم فکرم را در تو رها کنم

فکرم را در تو رها کنم تا به انتظارم پاسخی باشی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 13:23  توسط هانا  | 


مپندار که رحمت بودا فقط برای این زندگی است.این رحمت, تجلی رحمت نامتناهی بودای ازلی است ,که از دورانی که بدایتش پیدا نیست ,در کار بوده است.
از وجود خود روشنایی بسازید.به خود تکیه کنید,به هیچ کس دیگر متکی نباشید.تعالیم مرا چراغ راه خود دارید.بر این تعالیم اتکا کنید.
پیروی کردن از طریقت والا بدان ماند که چراغ به دست در اتاقی تاریک یکسره از میان برود و اتاق را روشنایی فرا می گیرد.
آنان که معنای حقایق والا را آموخته باشند و سلوک در طریقت والا را آموخته باشند,فروغ خرد را با خود دارند که تاریکی جهل را می زداید...
آرزوها را از دل بر کن,چنان که برگ درختان کنار در پاییز فرو می ریزد.راه آرامش را در سر هموار دار.پس آن
گاه وجود مبارک ,مژده سعادت برین را به تو خواهد داد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:1  توسط هانا  | 



میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی

به جانم مي زند آتش غم شبهاي دلتنگي

چنان وامانده ام در خود که از من مي گريزد غم

منم تصوير تنهايي منم معناي دلتنگي

چه مي پرسي زحال من؟ که من تفسير اندوهم

سرم ماواي سوداها دلم صحراي دلتنگي

در آن ساعت که چشمانت به خوابي خوش فرو رفت

ميان کوچه هاي شب شدم همپاي دلتنگي

شبي تا صبح با يادت نهاني اشک باريدم

صفايي کرده ام در آن شب زيباي دلتنگي

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 10:49  توسط هانا  | 



عیسا دو اندیشه مرکزی دارد ملکوت خداوند و عدالت بر روی زمین.قدیسان به خاطر این دومین اندیشه کشته شدند!عیسا ملکوت خداوند را در قلب انسان ها دید.جهانی از زیبایی راستی شور و به خاطر همین خود را به مرگ سپردتا ثابت کند که تنها با شهادت او اهمیت این ملکوت را درک خواهیم کرد!

عیسا به روحانیان نشان داد که قدرت زمینی را برای خود نمی خواهد و بدین گونه به سادگی خود را رستگار کرد.اما اگر از مرگ روی می گرداند قربانی او کامل نبود عیسی می دانست که تنها واژه ها و آموزه های او کافی نیست...

بزرگترین آموزش مسیح این است:ملکوت خداوند درون ماست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:6  توسط هانا  | 


با تو ام اما بی تو زیر باران نشسته بودم

با تو ام اما بی تو در کنار سبزه ها نشسته بودم  تنهای تنها...

ناگهان نوری به زیبایی نور خدایی اطرافم را پوشاند.من خیره در نور مانده بودم و هیچ کلامی را توان گفتن نداشتم. در آن نور سفید و شفاف و خیره کننده ناگهان سبزینه ای به سبزی دشت به من نزدیک شد...

 

 انگار گرمای عشقی داشت که من هرگز تجربه نکرده بودم ...او حالا کنار من نشسته بود سبز سبز بود...چهره زیبای او را نمیدیدم اما حس می کردم که زیباست انگار رنگ چهره اش همه رنگهای دنیا بود...

گرمایش را حس می کردم , گرمای وجودش را انگار گرمای وجودش تمام وجود بارانیم را گرم می کرد...

او با اشاره ای مرا به سمت جاده ای بی انتها رهنمون کرد...


آیا باید می رفتم؟چشمهایم را بستم و احساس کردم در مسیر جاده ای هستم که او می خواست او لبخندی زد به گرمی عشق و به معنای رفتن...

 ...

و ناگهان صدایی مرا به سوی خود خواند  بیدار شو... بیدارشو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:32  توسط هانا  |