تبليغاتX
درقلمرودل
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تورا کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا!

درسال۶۱۰ میلادی محمد(ص)در غاری در کوهستان حرا بود.همین که نخستین تجربه معنوی اش را درک کرد از اینکه مبادا دیوانه یا شاعر شده باشد ترسید با اضطراب به سوی همسرش رفت و با ترس گفت:اندوهی دارم من شاعرم یا جن زده؟

او حتی برای از بین بردن خود فکر پرت کردن خود از صخره های بلند هم افتاده بود! این حالت برای او مثل یک ضربه روحی قوی مثل نیروی بزرگی از عشق بود.او به مدت سه روز مدام در حال لرزیدن بود.طوری که انگار به تب عمیق و خطرناکی مبتلا شده بود!

او ترسیده بود و فکر میکرد که شاعر یا دیوانه شده است در اثراین تجربهء محمد(ص)چشمهء صوفی گری جوشیدن می گیرد.او دیوانه و عارف شده بود.

صوفیان به خدا به عنوان معشوق نگاه می کنند.لیلی همان معشوق است هر انسانی مجنون است و خدا معشوق اوست و انسان باید قلبش را یعنی چشم دلش را باز کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 16:29  توسط هانا  | 


وقتی نامه ات را دریافت کردم به حرارت اولین روزی که دلباخته ات شدم, گرم وپرشورم کرد...

من با یاد آمدنت خود را ویران می کردم و می ساختم .هر روز با حادثه ای, با هرشب و روزی با هر دم و باز دمی.درعبور روزها و شب ها.اندک اندک آموختم که رهایت کنم انگار هر چه بیشتر تو را رها می کردم وبه خیرو صلاحت می سپردم بیشتر تو را داشتم نزدیک ترم میشدی...

روزگار به من آموخت که اگر قدرتمند باشی عشقی را که تو را قویتر میکند جذب می کنی و اگر ضعیف بمانی,همواره در حال فرورفتنی و آن که به سمت تو می آید تو را ضعیف تر خواهد کرد...

روزگار به من آموخت به هر چه که دل می بندی باید همسنگش توان دل کندن را نیز داشته باشی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:13  توسط هانا  | 



به هرگوشه ای که نگاه می کنم نشانه ای از تو می بینم

به هر گوشه ای از زندگی که نگاه می کنم وجودت را احساس می کنم

نه تو گم نشده ای همه جا هستی همه جا...

در سکوت شب های دراز  در وجود و درخشش خورشید

تو کیستی؟تو عشق و محبتی؟

نمیدانم فقط می دانم که تو را می بینم و می شنوم

و علامت ها و نشانه هایت را در هر لحظه از زندگی احساس می کنم

آری!تو وجود داری!آیا کسی هست که منکر تو باشد وقتی مثل نور در من می درخشی؟

می گویند تو نوری می گویند!تو عشقی می گویند! تو انتهای عشق و ایثاری!

اما در وجود من تو بیدارتر و آشکارتر از عشقی!

روشن تر از نور و پایدارتر از محبت و ایثاری!

نمیدانم شاید تو قلب منی ! ولی همه وجود من می گویند تو خدایی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:11  توسط هانا  | 

قلب من , من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد. هرگز از آنچه که می گویی احساس شرم نخواهم کرد من می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد.

قلب من, من به تو ایمان دارم.معتقدم که تو عشقت را با هرکس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد.معتقدم که راه من راه توست وما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم.

از تو می خواهم به من اعتماد کنی بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز  داری به تو بدهم.

هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا تو هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 15:23  توسط هانا  |